ويژه نامه مجازي بزم فرات + مسابقه

 

سامانه وبلاگ حوزه هاي علميه خواهران برگزار مي کند :

ويژه نامه مجازي «بزم فرات» با همکاری کلیه طلاب خواهر سراسر کشور

 

جهت ورود به هر بخش از ویژه نامه بر روی تصویر مورد نظر کلیک کرده و یا از بخش موضوعات در نوار کناری وبلاگ، بخش مورد نظر را انتخاب کنید.


بخش اول: زلال قلم (مقاله نویسی)

مقالات مي بايست در يکي از موضوعات ذيل، حداکثر 10 صفحه ، در فرمت Doc ارسال شود.

موضوعات :

 

الف- تحلیل های عاشورایی

 ب- الفبای مروت؛ عباس علیه السلام

ج- حضرت رقیه (س) در تاریخ

د- بانوی بنی هاشم؛ زینب(س)

 ه- نوگل دشت کربلا؛ علی اصغر(ع)

و- دختر شهادت و بانوی نور؛ سکینه(س)

 

__________________________________________________________________

بخش دوم: نوای دل (دلنوشته) 

درد دل طلاب با کربلا ، مجموعه آثار ارسالی شما در این بخش می باشد. (حداکثر در 10 سطر)


__________________________________________________________________

بخش سوم: بایدها و نبایدها در عزاداری (مقاله،تحلیل،پژوهش،دیدگاه ها و نقد و بررسی)

هدف از این بخش آشنایی با عزاداری صحیح بوده و برخی آداب و رسوم غلط مورد نقد و تحلیل قرار میگیرند. 

__________________________________________________________________

بخش چهارم: کتیبه های سرخ (طراحی)

طلاب عزیز می توانند طرح های پس زمینه طراحی شده خودشان را در اندازه های استاندارد صفحه نمایش(800*600-1024*768) در قالب یک فایل jpg ارسال نمايند.

__________________________________________________________________

بخش پنجم: چندبیتی های گریان (شعر)

اشعار و چندبيتي هاي ارسال شده با نام خودتان در اين بخش جمع آوري خواهد شد.


__________________________________________________________________

بخش ششم: آئین های عزاداری در ایران (گزارش، خبر، تحلیل)

با توجه به اينکه طلاب وبلاگ نويس از سراسر کشور در اين ويژه نامه مشارکت خواهند داشت ، می توانند به معرفی آداب و سنن عزاداری در شهر و استان خود پرداخته و آئین های برگزاری عزاداری را به خوانندگان معرفی نمایند.


__________________________________________________________________

بخش هفتم: واگویه های دل (روضه نویسی)

 مرثیه نویسی، مصیبت نویسی و روضه نویسی از جمله موضوعات این بخش می باشند. حداکثر متن ارسالی در 20 سطر.

__________________________________________________________________

بخش هشتم: زنان در عاشورا (مقاله، تحقیق،نقد و پژوهش، دیدگاه ها و تحلیل ها)

حضور زنان در جریان کربلا و واقعه عاشورا گذشته از نقش پیام رسانی و افشاگری و پرده برداری از ماهیت حکومت جائر بنی امیه ، در تک به تک وقایع و اوضاع حادی - که در چنین شرایط بحرانی و از دست دادن عزیزان - برای یک زن رخ میدهد ، نمایش صبر ، اوج تبعیت از امام در سخت ترین شرایط ، درک صحیح از وضعیت سیاسی- اجتماعی زمان و به ظهور رساندن عالی ترین مراتب تبعیت و ایمان بود .
حضور زنان در عاشورا جمع زیبای عاطفه و احساس لطیف یک زن با تمام ایمان و دینش بود . طلاب عزیز می توانند مطالب خود را پیرامون این موضوع ارسال نمایند. 

__________________________________________________________________

بخش نهم: سفرهای حسینی (خاطره نویسی)

در این بخش از ویژه نامه ، طلاب می توانند خاطرات خود از ماه محرم و روز عاشورا را در حداکثر 10 سطر ارسال نمایند.


__________________________________________________________________

بخش دهم: محرم از نگاه دوربین  (عکاسی)

طلاب علاقه مند به عکاسی، می توانند تصاویر با موضوعات عزاداری و ماه محرم  را در اندازه واقعی ارسال نمایند.


__________________________________________________________________

نحوه ارسال مطالب در موضوعات و بخش های مشخص شده :

ارسال مطلب به صورت تایپ شده همراه با نام و نام خانوادگي- نام استان- نام شهرستان و مدرسه ؛ به پست الکترونیکی :  womenhc@whc.ir

مهلت ارسال:

14 ديماه- اربعين حسيني


اين ويژه نامه پس از تایید و درج مطالب دريافت شده ، تکمیل و از هر بخش، یک مطلب برگزیده به عنوان برترین های ویژه نامه انتخاب شده و از ارسال کنندگان آنها تقدیر به عمل خواهد آمد.

اعلام نتایج مسابقه بزم فرات

تير 16ام, 1392

با سلام و عرض ادب

نتایج مسابقه بزم فرات در رشته های اعلام شده به شرح ذیل می باشد:

 

عنوان مسابقه

برندگان

زلال قلم (مقاله نویسی(

دو نفر شایسته تقدیر:

1- خانم زهرا سالاریان از مدرسه حضرت خدیجه تهران

2- خانم سیده امل موسوی از مدرسه الزهرا اهواز

نوای دل (دلنوشته(

نفر اول: خانم زهره میراحمدی از استان گلستان مدرسه الزهرا گرگان

نفر دوم : خانم حمیده اسلامی از استان تهران-مدرسه الزهرا کوی نصر

نفر سوم: خانم خدیجه آلبوغبیش از آذربایجان غربی

شایسته تقدیر: خانم مریم گرگیج از زهک سیستان و بلوچستان

شایسته تقدیر: خانم مینا دریسان از آبادان

واگویه های دل (روضه نویسی(

به خاطر دلائل ذیل واجد شرایط ، جهت معرفی نیست :

     الف -عدم تناسب موضوع  و محتوای متن با عناوین مربوط به هر روز ، به نظر می رسد در این بخش که روز شمار محرم می باشد باید نویسنده مطالب را در خصوص همان روز ارائه نماید

     ب - رویکرد متون ارائه شده غالبا با موضوع این بخش از مسابقه که روضه می باشد هماهنگ نیست

      ج -عدم بهره گیری از مضامین بدیع ، جذاب ، غنای علمی ، منابع و مستندات ، نثر مناسب ، رعایت اصول نگارش و آرایه های ادبی ، نظم منطقی و هدفمند بودن

   تنها ویژگی آثار این بخش ، تولیدی بودن آن است که با توجه به نکات فوق الذکر امتیاز لازم جهت ورود به عرصه رقابت را کسب نمی کنند

بایدها و نبایدها در عزاداری (مقاله،تحلیل،پژوهش،دیدگاه ها و نقد و بررسی)

شایسته تقدیر: خانم فریبا نوروزی از مدرسه علمیه فاطمیه جلفا

آئین های عزاداری در ایران (گزارش، خبر، تحلیل(

برتر: خانم رقیه رحیمی از مدرسه علمیه محدثه بروجرد

 شایسته تقدیر : خانم نرگس آچاک پور از مدرسه علمیه طوبی بهبهان

زنان در عاشورا (مقاله، تحقیق،نقد و پژوهش، دیدگاه ها و تحلیل ها)

شایسته تقدیر:  خانم مریم عابدی- از مدرسه علمیه فاطمیه

چندبیتی های گریان (شعر(

برتر : خانم حمیده اسلامی از مدرسه علمیه الزهرا کوی نصر تهران

شایسته تقدیر : خانم عالیه شجاعی از مدرسه علمیه فاطمه الزهرا آبادان

سفرهای حسینی (خاطره نویسی(

برتر: خانم ژیلا نظری از حوزه علمیه کوثر آباده
شایسته تقدیر : خانمزهرا پیربالایی از مدرسه علمیه فاطمیه جلفا
شایسته تقدیر : خانم سامره قارداشی از مدرسه علمیه الزهرا محمود آباد

 

معرفی خاطرات برتر در بخش خاطره نویسی «بزم فرات»

بهمن 5ام, 1391

به نام خدا

مجموعه خاطرات سرکار خانم حمیده اسلامی از مدرسه علمیه الزهرا کوی نصر تهران با عنوان شوق دیدار و شماره 1451 به عنوان برتر در بخش خاطره نویسی معرفی گردیده است .

خاطره ارسالی از سرکار خانم عالیه شجاعی از مدرسه علمیه فاطمه الزهرا آبادان نیز شایسته تقدیر در این بخش می باشند.

به امید موفقیت این عزیزان

معرفی شعر برتر در بخش چندبیتی های گریان «بزم فرات»

بهمن 5ام, 1391
به نام خدا

برتر:

چشم های خورشید
ارسال کننده: خانم ژیلا نظری از حوزه علمیه کوثر آباده
نظر داور: (وزن و قافیه صحیح است، نوآوری دارد، تخیل دارد، شعر نسبتن قوی است)
امتیاز: 18

شایسته تقدیر:
رگهای بی صدا
ارسال کننده: خانم ژیلا نظری از حوزه علمیه کوثر آباده
نظر داور: (شعر نسبتا روان است، اما مشکل وزن و قافیه دارد در برخی بیتها)
امتیاز: 12


شایسته تقدیر:
مولای سر بریده

ارسال کننده: زهرا پیربالایی از مدرسه علمیه فاطمیه جلفا
نظر داور: (کلیت شعر خوب است ، برخی جاها مشکل وزنی دارد . مضمون جدید و نوآوری ندارد)

امتیاز: 14

شایسته تقدیر:
بانوی صحرا

ارسال کننده: سامره قارداشی از مدرسه علمیه الزهرا محمود آباد
نظر داور: (برخی بیتها مشکل وزن و قافیه دارد، کلیت شعر خوب است، قالب شعر رعایت شده، مضمون سازی ندارد)
امتیاز: 15

عطش زلال آب

بهمن 2ام, 1391

 

قطره اي بودم سوار بربال ملائك؛ سرشار از طراوت و شرافت، نشسته بربراق ،نزديك آسمان اول شدم

چراغاني بود

يك به يك مخلوقات عرش سلام مي دادند و بوسه اي امانت به دوشم مي نهادند.

هفت آسمان را يكي پس از ديگري گذراندمو با عزت و احترام ميان ابر جاي گرفتم

حرير بال هايي مه رو دورم را احاطه كرده بودند ، بال و پر مي زدند تا اذن بارش برسد...

ندا آمد فرمان بارش صادر شد در چلچراغي از نور هبوط كردم و به زمين نازل شدم و بر تختي از موج تكيه زدم

محو لالايي دريا ، دوشم سنگين از از بوسه ها و سلام ها ، مدهوش روي دلدار ، سرم را روي شانه هاي مهربان چشمه گذاشتم و جاري شدم به رگهاي خشكيده زمين

به مقصد رسيدم ، به شط غربت و غم و شدم پاره اي از فرات

لحظه هاي شوق و انتظار ، عميق و كشنده شده .

موج ها تشنه و بي قرار لب هاي كودكان حسين

جايي كه قداست آب به آرزوي خشكيدن اوست و ابر مامور فرو دادن بغض هاي سهمگين و اشك هاي خونين بر دشتي خشك و داغ و بي رحم .

چشمهايم را بسته بودم تا نبينم اطرافم چه مي گذرد

ناله ام قلب صخره را شكافت : خدايا تاب تحمل به من بده ، صداي هل من ناصر حسين صبرم را ربوده ...

من باشم وآبروي جهان ،عطشناك شمشير بزند؟ بي تابم يارب! بر آنم كه با چشم بر هم زدني اين جماعت صد چهره حرام زاده را در خود بجوشانم و نيست كنم ...

پاره تن رسول ! خمي به گوشه ابرويت بياور تا بيابان خشك و سخت كربلا را از وجود نحس اين قوم پاك كنم .

اي اميد اهل حرم! بگذار سيد الشهدا همان حمزه باقي بماند ! و نگذار لكه ننگ حجت خدا بار دگر به روي پيشاني كوفيان تازه شود !

نگاهم به خيل عظيم ملائك شمشير به دست افتاد ، چه ساده لوحانه خيال مي كردم افتخار اولين نصرت كننده حسين نصيب من مي شود.

بارالها ! ديگر بس است . من تاب ندارم...

اي كاش شوينده خون پيشانيش بودم ... كاش عرق شرم و ادب ساقيش را خنك مي كردم ... كاش نمي بودم و رعشه لبان خشكيده طفل شير خوارش جگرم را پاره نمي كرد ... ديگر نمي توانم!خداوندا بيم نافرماني بر خود مي برم

يا آرامم كن يا خروش و طغيان بر من ببخشاي كه تو غافري بر ما لا طاقة لنا

ناگاه ولوله اي شد...

نميدانم نگاه آشنايش آتش را به جانم زد يا از جانم زدود و برايش زمزمه كردم:

چه عاشقانه و زيبا خدا كشيده تو را

چه شاعرانه وبي نقص آفريده تو را

دستان خشك و خوني علمدار ، براي قلب فرات آرامش هديه آورده بود . سلام ها و بوسه هاي اماني را تقديم ترك هاي معصوم دستانش كردم

سبك شدم آرام گرفتم

از خروش و طغيان باز نشستم و كار به تقدير رحمان سپردم و سر به زير فقط نوحه سرايي كردم و آرام و بي حد اشك ريختم.

فاطمه سادات نمازي-طلبه پایه دوم

نبرد عشق

بهمن 2ام, 1391

اندکی آن سو تر از خیمه¬ ها، گدازه آفتاب از تنور آسمان آتش می ریخت و آه بلند بیابان بر چهره نیلگون آسمان، سیلی داغ می کوفت. فرات از عطش می سوخت و چشم حَرامیان به سرخی می گرایید، لب شن زار تفتیده بود و قلب اهل خیام غم دیده، چشم فرات اشک حسرت به گونه ی ساحل می ریخت و دیده ی زنان خون به دامن گونه.

آب از اشتیاق هَل مِن ناصِر، موج بر سر موج می زد و در تلاطم یاری امام، خرامان کف به لب فرات می آورد، آفتاب حُرم تیغ نگاهش را بر زره دژخیمان می کشید اما جگر اهل حَرم عطشناک تر می شد، فرات دست سخاوت از یاری مشک عباس(علیه السلام) بریده بود و آسمان شرمسار ناله کودکان و آب در مویه حسرت بود.

و حسین علیه السلام تنها بود در چکاوک هیاهوی بی امان شمشیرها و تیغ های برهنه که چون موجی خرامان به سویش می شتافتند و گوی سبقت در شهادتش از هم می ربودند.

فرشته کاظم زاده-طلبه پایه سوم

آهنگ غم

بهمن 2ام, 1391

کاروان عشق از قبله گاه آفتاب روان به منزل شام بود.

کودکان پای آبله بودند. و گونه به اشک غم نشسته، زنان سر به دامن خاک سائیده بودند و دل از نام آوران سپاه عشق بریده.

عطش نایِ جان سوز آهِشان را بریده بود و اشک سُوی دیدگانشان را.

در کشاکش فریاد زنجیرها طنین ناله اهل حَرم، گُم می شد و در نهیب بی امان شلاق مزدوران، آه مظلومان در حنجره می خشکید.

کاروانیان دل پَریش و چهره خاک آلود و پای در شن یه سوی شام محنت، روان بودند.

فرشته کاظم زداه-طلبه پایه سوم

شبی با دستهایت

بهمن 2ام, 1391

اتاقی نیمه تاریک

افکاری درهم و برهم

ومدادی نیمه تمام

آه ! چه بضاعت اندکی دارند لحظه های بی قراری ام !

اما مگر بی تابی سطور کاغذ آزارت نمی دهد ؟

باید نوشت !

باید اینجا نوشت !

مداد هنوز روی کاغذ نگشته بود که نوکش شکست !

درست مثل ساعت املای سالها پیش ، نه نوک مدادم که دلم شکست !

همان روز که معلم درس « آب » را دیکته می کرد .

آه !

آب ، اولین سرمشق زندگیم !

با نوک شکسته مداد بی اختیار نوشتم : « تشنگی »

آری ؛ شرط ادب نیست سیرابی لبان دفترم و خشکی گلوی ...

این بار با اشک نوشتم :

« آن مرد آمد »

« آن مرد در باران تیر آمد »

« آن مرد خمیده آمد »

« آن مرد بی علمدار آمد »

« آن کودک تشنه ماند »

« عمود آن خیمه افتاد »

« آن دختر گریست »

« آن خواهر صبر را تمرین کرد »

اما دیگر قطره اشک هم گلوی تشنه کاغذ را سیراب نمی کند آنجا که برای رسیدن به مشک پاره ات ، باید ردّ دستهایت را گرفت !

و دست هایت ، این علم بلند همیشه سرفراز ، چه زیبا بوسه گاه شنهای تشنه بیابان بود !

و چه کرد آن دست ها با برادر؟

وچه دید که کوه کمرش فرو ریخت ؟

و تو بی دست هم سقاترین بودی که مشک بر دندان به سمت خیمه ها می شتافتی !

تو که دستانت را به آنها بخشیده بودی ، دیگر چه می خواستند از جان مشکت ؟

و چه خوب شد که چشمت را هم گرفتند تا ریزش قطرات آب را نبینی و اشک مشک را !

و آبروی آن گوشه از بیابان می رفت که آن ، آبِ کودکان لب تشنه بود !

و چه خوب شد که دست آب را رد کردی

وچه خوب شد که لب تشنه ماندی اگرنه آبروی آب هم می رفت !

و چه شد که آب احساست را درک نکرد آنگاه که بر سرش فریاد کشیدی :

توکه دستی نداری تا بیافتد به سوی خیمه ها بشتاب ای رود !

شگفتا ! عاشقی با تو چه کرده بود که چنین بی دست می رفتی

ودستانت عاشقترین بودند که روی خاک هم از پا ننشستند !

و بانگ « یا اخا » با برادر چه کرده بود که دمی بعد ردّ دستهایت را می بوسید و می آمد تا در آخرین نماز بی قنوتت ، سرت را به دامن بگیرد ؟؟؟

ومگر دل می کند از پیکر چهار پاره ات اگر امید ساعتی دیگر نبود ؟

و مگر فصل « تقطیع دستان »،آخرین فصل درس شکوه زینب نبود ؟

آه !

متاب ای ماه که زینب را دیگر تاب دیدن تو نیست ، که تو هم می تابی بر خیمه اش اما کجا ماه بنی هاشم کجا تو ؟

وخیمه ملتهب سوزان ، در آن تشویش باد و ضجه کودکان ، چه مظلومانه به دنبال پناه شانه هایت بود !

و به دستانت قسم یا کاشف الکرب !

که امشب دلم پر از ناگهان است .

و مگر به رسم یاد بود دستانت را به خاک تشنه بیابان نسپردی ؟

کرم نما و این مشک تشنه را با دستان خود از میان سینه ام بردار و پر کن !

و ای کاش آب ، همیشه سرمشق اول کودکانمان باشد

تا درپناه طراوتش ، بیاموزند شکوه قامت سقا را !

خدیجه آلبوغبیش-طلبه پایه پنجم

چه کسی می داند دلگیرترین غروب جمعه کدام جمعه است؟

بهمن 2ام, 1391

من به شما می گویم...

غروب جمعه ای که تو در پشت بقیع بگذرانی.

هنوز بغض بقیع گلوگیر است، گویا قصد باز شدن ندارد،

هنوز فضای مدینه آکنده از خفقان سقیفه است،

هنوز ناله زهرا، منتقم را صدا می زند،

هنوز سکوت علی در میان فریاد می شود،

زائران ایرانی را می بینی که مفاتیح ها را زیر چادر یا جامه ها یشان پنهان کرده اند و سر در گریبان کشیده مشغول خواندن دعای سماتهستند.

روی لبهایشان زمزمه" اللهم عجل لولیک الفرج" است و در چشمهایشان وحشتی موج می زند. وحشت اینکه آیا می توانند این دعا را تا خاتمه بخوانند و یا هر لحظه ممکن است دستی بیاید و مفاتیح را از زیر جامه شان بیرون بکشد و آن را پاره کند.

هنوز گلوی شیعه در بقیع فشرده می شود. خورشید هنوز در آسمان است که صدای اذان مغرب بلند می شود .

خدای حسن علیه السلام بزرگ است همینطور خدای سجاد و باقر و صادق عایهم السلام و خدای ما در سقای تشنگال کربلا،

محمد آخرین فرستاده ی خداست که باشکوه و مقتدر در مقابل فرقه ی منحرف مکتبش ایستاده است و سبزی رحمتش را فریاد می کند تا نگذارد نام اسلامی که آنهمه براب قدرت و شکوهش تلاش کرد به آسانی محو شود.

نام محمد که فضا را پر می کند دلعای شیعیان گرم می شود و ناگهان ....

ناگهان انتظار پرشکوه دلهایمان بی پاسخ می ماند.

گوشهایمان تاب ندارد شنیدن نام محمد صلی الله را بدون نام علی علیه السلام بغض همه می ترکد همه گریه می کنند، اشکها یی گرم از دلهای آتش گرفته!

اذان ناقص مثل اسلام بی کمان مثل نعمت ناتمام مثل خدای ناراضی

تمام شد...اذانشان تمام شد و به نماز می ایستند بی آنکه بدانند نمازشانعین بی نمازی است.

انبوه دلهای شکسته پشت سرشان به نماز می ایستند در حالیکه در دل بر روزگار دون نفرین می فرستند.

روزگاری که قلم را از دست علی گرفت و بیل به دست او داد

روزگاری که حُسن حسن را تاب نیاورد و صلابت حسین را

روزگاری که روشنایی زهرایی را خاموش کرد یا بهتر بگویم لگدکوب کرد!!!

نفرین بر روزگاری که به انتظار نمی نشیند کنار رفتن ابرها را و پدیدار گشتن خورشید زمان را ، مهدی فاطمه علیه السلام را

چشمها چه غریبانه غروب جمعه ی پشت بقیع را می گریند، انگار تنهایی شان را خوب فهمیده اند، گویا بی یاوری شان و نیاز به یافتن یار پنهان را خوب درک کرده اند.

آنجاست که از صمیم قلب فریاد می زنند:اللهم عجل لولیک الفرج

زهرا سادات احمدی-طلبه پایه پنجم

در انتظار صبح

بهمن 2ام, 1391

در هر رفتنی رسیدنی نیست اما می دانم که برای رسیدن چاره ای جز رفتن ندارم. همچو غروبی به دنبال شب و سیاهی به دنبال روز، من نیز در سرخی غروب، در محراب آغشته به خون به دنبال تو می گردم و بر شطّ فرات در عطش خواهم مرد ولی همچنان منتظر امدت می مانم.

راه پر پیچ و خمی در راه است. باید همچو عقاب باشم که از ریختن پرهایش برای در اوج ایستادن نمی ترسد چرا که آن زمان از بال زدن بی نیاز می گردم.

باید از فاصله ها نترسم چرا که در نظر آنان که مفهوم پرواز را می دانند، کوچک و حقیر نخواهم بود. باید به طریق خود ایمان داشته باشم تا در این سفر با گامهای استوار قدم بردارم. پس یاد خدا را بدرقه راهم ساختم و با کوله باری پر از هیچ رهسپار شدم. به جنگلی رسیدم با درختان انبوه و سر به فلک کشیده، شاخه های درختان با تار و پودهای طلایی که از سقف آسمان آویخته و به زمین می رسید، درهم تنیده شده بودند. دانستم که خورشید پیراهنی زرد به تن کرده و بر اهل زمین عشوه گری می کند. صدای ناله برگها را در زیر پایم می شنیدم . گرچه از دست شاخه ها جدا، ولی باز به پایش نشسته بودند به امید آنکه بهار آید و جامه ای از برگ بر تن عور درختان بکشد.

بر سقف درخت لانه پرندهای، و چه زیبا ترانه ی انتظار می خواند. خود را از شاخه رها کرد و به پرواز در آمد. بر لب ساحل نشست و بقچه ی اندوه گشود و هم صحبت ماهی ها شد. رازی بود، بر آنان باز فاش کرد و آنها را بر شکسته بودن شقف قفس آگاه ساخت. و ماهیان را دیدم که همه در حسرت پرواز در جست و خیز بودند اندکی از روز گذشته بود، قدمهای خسته و توان همراهی مرا نداشتند ولی ثانیه ها را فرصت ماندن نبود اما به ناچار قدری به تخته سنگی تکیه کردم

کمی آن طرف تر حرکت شی کوچکی نظرم را به خود جلب کرد. آری گل کوچکی بود در آغوش آب که با چنگ زدن نسیم دل ربایی می کرد و به رسم وفا قطره شبنمش را به دریا هدیه کرد.

جرقه ای در ذهنم شعله ور شد، خدایا مگر در عمق دریا قطره اش پیداست؟

ناگهان جستن وزغی بند افکارم را پاره کرد. با چشمانی بزرگ آنچنان به من خیره گشته بود که گویی تا به حال موجودی مثل من ندیده است. خواستم جواب سوال خود را از او بپرسم، گفت: پاک و منزه است پروردگار من که در تاریکیهای اعماق دریا عبادت می شود. و به درون آب فرو رفت. و تنها حباب هایی بر سطح آب از او به یادگار ماند. و من از مفهوم سخنش هیج نفهمیدم. به راهم ادامه دادم. جند قدمی هنوز نرفته بودم که چشمم به کبوتر نیمه جانی افتاد که برای زنده ماندن تلاش می کرد.او را برداشتم و خواستم قدری آب به او بنوشانم که از خودرن امتناع کرد.

غم رگ های وجودم را می جوید. برایم باورش سخت بود، کم شدن تنها قطره ی کوچچی از آب ، فقر دریا را به دنبال نداشت!

دوباره به او گفتم : بنوش، صدایی شنیدم که می گفت: چگونه بنوشم در حالی که سرور عالمیان تشنه بود! گیج و سرگردان قدم برداشته و بر هر قدم کبوتری جانباخته بر زمین یافتم.

هنوز مبهوت بودم از آنچه برایم اتفاق افتاده، که زمین به لرزه در امد، باد سختی وزیدن گرفت، کوه ها نعره می زدند و ابر سیاهی بر سیاهی آسمان افزود. سقف فلک شکافته و باران بود که باریدن گرفت.

نفس هایم به شماره افتاده بود. گویی روح از تنم مفارقت می کرد. بر زمین افتادم و دیگر هیچ نفهمیدم. نمی دانم جه مدت ، ولی هنگامی که به هوش آمدم، گرمی آفتابش صورت باران شسته ام را خشک کرده بود. همه جا آرام اما در دل غوغایی برپا بود .

مثل ابر زمستانی دلم از گریه پر شده بود. خدایا افتابت را دوست دارم ولی ای کاش باران با دلم همراه می شد.

از جای بر می خاستم و با قدمهایی لزان به راه افتادم. از دور پرنده ای را دیدم نزدیک شدم ، این همان گنجشک بود. آیا میدانی چه بر من و این دنیا گذشته است.

از شاخه به زمین نشست و گفت : رازش در امروز است. گفتم : هوش بر سر و رمقی در تن ندارم. مرا به معما مشغول مساز و حقیقت را بازگو. سکوت کرد آنقدر که به مرز اشک رسید ، گریه کرد و بی تاب بر زمین افتاد. از برکه اشک هایش بر صورتش ریختم ، برخاست.

امزور جمعه است باز نیامد. هر شب جمعه عالم هراسان می شود. نور نگاه ها به افق خیره و منتظر به پایان رسیدن ظلمت شب می مانند. خداوندا، اندوه درونم را با اشک ترجمه می کنم اما چه کنم زمانی که آن هم توان ترجمه ی اندوه مرا ندارد. با قطره قطره ی اشکم زنجیری بافته ام تا خود را به کشتی نجاتش پیوند دهم. خداوندا، درختان چند بهار را تجربه کنند؟ بهاران تا به کی عیب پوش زمستانت شوند؟ چندین کبوتر تشنه بر لب شطت جان دهند؟ خداوندا، جمعه هایت رو به پایان است، نیامد. گر در فراقت دنیا به پیش نظرم گلستان شود ، من همان گنجشک اسیر تنم و برای ماهیان آروزی پرواز می کنم. اکنون می فهمم که دریا از قطره های شبنم اشک ، اشک عاشقانت پر شده. حال می فهمم که هر چه در خشکی بروید یا به آب، در سطح باشید یا کف، بر بلندی یا پستی، همه در حمد و ثنایت خواهشی دارند از اعماق جا: الهی برسان منجی ما صاحب الزمان را. اللهم عجل لولیک الفرج.

مطهره کاکویی-طلبه پایه اول

پیکر من

بهمن 2ام, 1391

درد ‌تنهایی چو رنگی بی ثبات

هر دم از روحم نشانی می برد

تا ابد در این سکوت بی عبور

می‌نشینم تا که رنگی بر زند

در غبار حسرت اندوه و غم

خنده ی شیرین به باران می‌زنم

تاکه اندوهم گِلی زیبا شود

می بسازم پیکری از بیش و کم

پیکرم همرنگ دریا آبی است

در دلش جایی برای غم تهی است

روح پیکردر دل من جاری است

عاشقم من گرچه او بی زندگی است

فاطمه پور نمازیان –طلبه سطح3

پرنورترین خاموشی

بهمن 2ام, 1391

در دیار غربت و زمین سوزان

که طلوع خورشید زپس پرده¬ی خون و اشک است

خیمه¬ها گه به سکوت

و هیاهوست گهی العطشا

رمقی نیست در آنها که دگر ناله کنند

سوی دیگر شمشیر

و سران چون گوی¬ها در حرکت؛ و گهی بر نیزه

دشت خون جاری بود

و علمدار رسید

وکسی را نبود هیچ توان که کند با او جنگ

و چو آتش به دل لشکر دشمن افتاد

در دل تیره شب

پرتو قرص قمر همره هفتاد و دو اختر تابید

تا دهد روشنی و تیره نماند شب¬ها

تا طلوع فردا

لحظه لحظه به دل ظلمت شب می¬افزود

آنکه با تیر نشانه زده اخترها را

در دل اقیانوس با وجود آن ماه، جزر و مدی برپاست

کودکان را که شهابند به آن صفحه تار، به خموشی می¬رفت

ماه می¬خواست که پرنور بمانند به آن تا به ابد

از خودش نور به آنها بخشید و خودش شد خاموش، شده پرنورترین خاموشی

ابر تیره برخاست تا به هنگاه طلوع خورشید

آنکه گرماده دوران و زمین بود و زمان

آنکه یک دشت شقایق شده اندر بدنش، بس¬که گلبوسه زده زخم بر آن

او که در راه حق، دین بدو وابسته است و...

اثرش محو کند

خواست خوناب شفق را به فلق بدل کند

آریان ابر سیاه، سایه افکند بر آن نور مبین

قُتِلَ عَطشانا

مهدیه سادات محمودی-طلبه پایه چهارم

زمین شرمنده است

بهمن 2ام, 1391

زمین شرمنده است؛ سالهاست. شرمنده روی عباس که سنگینی دست ها و بعد از آن بدن شریفش را فهمید اما برایش نرم نشد تا هنگام زمین خوردن سرش به درد نیاید؛ شرمنده روی حسین که گام های پست تر از پست، ملعون تر از ملعون را روی خود نگه داشت و آن را در خود فرو نبرد تا ...؛ شرمنده روی دخترکان حرم که خارهایش پاهای ظریف و لطیفشان را آزرد و او فقط می نگریست؛ شرمنده روی رباب که او فقط صدای طفلش را شنید اما نتوانست چشمه ای زیر پایش بجوشاند تا سیرابش کند؛ شرمنده روی زینب آن هنگام که روی تل آمده بود؛ آن هنگام که دنبال دخترکان حرم می دوید؛ آن هنگام که بالای نعش برادر رسید؛ آن هنگام که، آن هنگام که ... آه! چقدر زمین شرمنده روی زینب است.

فاطمه قربانی-طلبه پایه دوم

آری دوباره قصه ی مادر به کوچه ها

بهمن 2ام, 1391

دل ها قسی و مُهر به گوش و به چشم ها

شیطان زده است و نور خدا پشت ابرها

کشتند آنکه بود بر آنها پناهگاه

هنگام درد و رنج و نزولات از بلا

آن کو غیاث و مرشد و بخشنده یار بود

بر مستغیث و جاهل و افراد بی نوا

بی جرم کشته آل رسول خدای را

دشمن کنار آب ولی تشنه از جفا

جرمش همین که بوده علی را پسر که این

جوشیده از سقیفه و گردیده مبتلا

از داغ آسمان به چه سان گریه می نمود

خشکیده اشک و خون شده جاری از آن بکاء

شمشیر برای که به آن بوسه می نمود

جدش رسول حق ، بکشیدند از جفا

چون بنده و غلام شده مالک کسی

که آزاده بود و حال سرش گشته شد جدا

آری دوباره قصه ی مادر به کوچه ها

بی حرمتی و سیلی و آتش به خیمه ها

تسلیم محض بود و ندیده است جز جمال

زینب به کربلا و شد از آن قضا رضا

هر جا که آب دید بر آن گریه می نمود

زین العباد ؛ از غم طفلان کربلا

هر جا غذا و اطعمه ای دیده شد گریست

طفلان می آمدند به یادش زنینوا

چون دیده صد جفا و بلا کوفه تا به شام

قلب صبور او شده طومار دردها

از یاد کوفه ؛ هلهله هاشان میان راه

شد تیره روز روشنش از شام پربلا

باران سنگ بود به کوفه ز بام ها

آل حسین را به اسیری است مبتلا

تکذیب شد به دست عدو آیه های نور

چون عاقبت به مفسده کاری است مبتلا

مهدیه سادات محمودی-طلبه پایه چهارم

دلنوشته : اشک است که امان نمی دهد

بهمن 2ام, 1391

بسم الله الرحمن الرحیم

الهی! هم سو و هم نفس با کبوتران خاکستری مدینه پر می گیرم ؛ تا در اولین طلوع روز آدینه هنگامی که چترهای حرم نبوی گشوده می شود . من نیز در زیر چتر رحمت تو و نبی ات استغاثه ام را نجوا کنم .

شاید ترک های کویر خسته جانم با آب دیدگانم مرهمی یابد و حضور در درگاهت را ؛ این بار نزدیکتر و خاص تر از همیشه به استجابت بنشینم که گویا اینجا دری از درهای بهشت است و منِ کمترین ؛ خود را لایق این قرب نمی بینم .

اشک شوق است که امان نمی دهد و حضور است که این لیاقت را مستجاب می بیند .

اینجا فاصله ای بین تو ومن نیست چرا که محبوب ترین خلقت و هدف از آفرینشت ؛ هم چون دری در میان این حرم آرمیده که براستی او اسوه است و چه نیکو اسوه ای است «ان لکم فی رسول الله اسوة حسنة »

محل گذشته کوچه های بنی هاشم را به شوق دیدار بقیع می روم . اما چه رفتنی ؛ که این رفتن با خاطراتی تلخ عجین است و گویی هنوز بوی آتش و ناله های حسنین علیهم السلام و صدای دردانه ای به گوش جان می رسد که :‌پسر عمویم را رها کنید و ...

اشک است که امان نمی دهد و این اشک با غربت خاک های بقیع و ندیدن قبور ائمه اش گره می خورد و پیچک نجواهای این نالایق تا اوج آسمان قد می کشد و ظهور منجی ای را می طلبد که گویا کلید همه ی بغض های مدینه به دست اوست و اوست که این غربت را به آشنایی پیوند می دهد .( اللهم عجل لولیک الفرج)

اکنون موقع حضور است.

و حضور را به جان و دل احساس کردن و در ترنم احساس این حضور ؛ جان خسته از بار این گناه را پالاییدن ؛

فرش های سبز روضه رضوان هر گلبوته اش تو را تا اوج قرب پیش می برد . گویی تو اکنون تنها ترینی که او نظر لطفش را شامل حالت کرده است .

خدایا اکنون این منم که در مقابل روضه ایستاده ام و چقدر عظیم است معنویت این مکان که به راستی «روضة من ریاض الجنة»است و جان ناقابل من این جا سر برمی دارد و به پاس این لیاقت نماز شکر می گذارد و با آب دیده تشنگی اش را ثمر می بخشد ، که اشک عزیز است و قیمتی.

اینجا پشت درب بانوی دو عالم دلت صفایی گیرد ، خود را گم می کنی ؛ کنیز وار درب معنویت و معارفش را می کوبی که اینجا دریا و اقیانوسی است از معارف ؛ و تو با آن همه منیّت ها و غرورت ، اکنون خردی و ناچیز .

اما فرصت را باید غنیمت شمرد . بانو را واسطه فیض رحمت الهی قرار می دهی و هم چون حضرت آدم که توبه اش به واسطه این پنج نور مقدس به اجابت رسید ؛ زمزمه می کنی : « الهی یا حمید بحق محمد ، یا عالی بحق علی ، یا فاطر بحق فاطمه ، یا محسن بحق الحسن و یا قدیم الاحسان بحق الحسین ... »

خدایا اکنون از مسجد شجره ، محل احرام انبیا و اولیائت می خواهم تا شاید در حریم تو مَحرم گردم ؛ لباس دنیا که آلوده به تزویر و غرور و شقاوت است در می آورم و اکنون کفن می پوشم ؛ و می دانم این جسم همنشین این لباس در محضر تو حاضر خواهد شد .

اشک ندامت است که امان نمی دهد !

الهی ! اگر تو خطا نپوشی ، من جزء سیه رویانم . آنان که در قرآنت از آنها با عنوان « علیها غبره و ...» یاد می کنی .

وای بر من ! اگر آن روز زار و پریشان محشور شوم که از همه کرده هایم اکنون پشیمانم . دستان نیازم را بر درگاهت بلند می کنم ؛

تو کریمی و از من اکنون جز پشیمانی چیزی نمی یابی و چه زیبا جلوه می کند این آیه ، که برادران یوسف التجا وار به ایشان گفتند « یا ایها العزیز مسّنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعه مزجئه فاوف لنا الکیل و تصدق علینا ...»

اکنون من آمده ام تا با لسانی که « قد اخرَسَهُ ذنبه » تو را بخوانم و دعوتت را اجابت کنم .

با تمام وجود می گویم : « اللهم لبیک ... » و زمان محرم شدن آغاز می شود .

همه ی وجودم را به سمت دنیا قفل کرده ام و کلیدش را به دستان تو داده ام تا قبول کنی .

عازم بیت الله الحرام می شویم ، آنجا که قبله است و هستی به گِردَش طواف می کنند . همان جایی که میعادگاه جان های عاشق است و مقربان الهی به حقیقت ، گردش می گردند و کسب معرفت می کنند .

چشمان نالایقم که به دیوار کعبه می افتد ؛ بی اختیار سر ذلت و کوچکی بر خاک می نهم که من هنوز خاکم ؛ و خاک در مقابل نور ناچیز و نالایق است و اینجا همه نور است و نور است و نور است .

و تو در بین همه گم می شوی ؛

عظیم است و عظمتش فراگیر ؛

همه در یک لباس یک مسیر را طی می کنند و می پیمایند ؛

و تو نیز در بین آنها نجوا می کنی که ای خدا آمدم اکنون با همه ی گناهانی که از سر جهالت در محضرت مرتکب شدم

آمدم تا بار دیگر پیمان الست ببندم و بنده ای گردم که ناصیه اش در دستان تو باشد « یا من بیده ناصیتی و یا علیما بضری و مسکنتی »

الهی من مسکینم و توشه ای خالی دارم و مسیری خطرناک و طولانی ؛ که اگر تو عنایت نکنی من از خاسرینم ؛

می خواهم اکنون بگویم و اعتراف کنم که آنچه لایقش بودم ؛ نبودم .

با دنائت دنیا همنشین بودم و با دنیا نشینان قرین ؛

رحیمی و رحمانی

و اگر خطا نپوشی و عنایت نکنی ، چه کسی امان دهنده ام خواهد بود

و چه کسی سراچه این دل سیاهم را حریم تو خواهد کرد که معصومت فرمود : « القلب حرم الله »

و من اکنون در حرم تو خواستار پاکسازی حرمت شده ام .

ببخش و بیامرز که این از محضر تو بعید و ناممکن نیست . خطا بپوش و عطا کن که اینجا محلّ عطاست و من برای روزی که هیچ کس را یاوری نیست امان می خواهم .

در بین صفا و مروه ، سعی ام را به امید جرعه ای زمزم معرفت می پیمایم و از پای جانم مدد می گیرم و آن گاه که جمعیت هروله می کنند به یاد هروله قیامت می افتم ، چراکه همه در آن روز هروله می کنند و در آن روز هیچ کس را با کس دیگر کاری نیست « یوم یفر المرء من اخیه و امه و ابیه و صاحبته و بنیه »

دیگر اینجا تویی و تو با آن کرده هایت و باری که بر دوش می کشی و ناصری نخواهی داشت « ولا تزر وازرة وزر اخری »

هاجر وار ره می پیمایم و به مروه تقصیر می کنم ، به امید اینکه از تعلقات دنیایی جدا شوم و بنده ای گردم که اکنون با تقصیر از احرام به در آمده است و محرم شده است .

و دوباره رو سوی طواف می کنم ، و گویی طواف است که تکمیل این حج است .

خدایا اکنون پس از طواف نماز می گذارم به سوی تو و این نماز را الگوی عبادتم قرار می دهم و تو را می خوانم و می خواهم ،

و می خواهم که دعای حضرت ابراهیم علیه السلام را بر جانم انفاق کنی « وارزق اهله من الثمرات » و « و ارنا مناسکنا و تب علینا انک انت التواب الرحیم »

الهی ! آمدم ، اما گویی نیامدم ؛ چرا که هنوز جانم تو را می طلبد و عطش عشق تو هر دم با دیدن و نظاره بر کعبه بیشتر می شود .

پس مرا در این عطش بسوزان و فانی در انوار معارفت گردان . آن چنان که « حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصیر ارواحنا معلقة بعز قدسک »

حکیمه مهدیه نجف آبادی – طلبه سطح 2 – مدرسه عالی معصومیه قم

عطش زلال آب

بهمن 2ام, 1391

قطره اي بودم سوار بربال ملائك؛ سرشار از طراوت و شرافت، نشسته بربراق ،نزديك آسمان اول شدم

چراغاني بود

يك به يك مخلوقات عرش سلام مي دادند و بوسه اي امانت به دوشم مي نهادند.

هفت آسمان را يكي پس از ديگري گذراندمو با عزت و احترام ميان ابر جاي گرفتم

حرير بال هايي مه رو دورم را احاطه كرده بودند ، بال و پر مي زدند تا اذن بارش برسد...

ندا آمد فرمان بارش صادر شد در چلچراغي از نور هبوط كردم و به زمين نازل شدم و بر تختي از موج تكيه زدم

محو لالايي دريا ، دوشم سنگين از از بوسه ها و سلام ها ، مدهوش روي دلدار ، سرم را روي شانه هاي مهربان چشمه گذاشتم و جاري شدم به رگهاي خشكيده زمين

به مقصد رسيدم ، به شط غربت و غم و شدم پاره اي از فرات

لحظه هاي شوق و انتظار ، عميق و كشنده شده .

موج ها تشنه و بي قرار لب هاي كودكان حسين

جايي كه قداست آب به آرزوي خشكيدن اوست و ابر مامور فرو دادن بغض هاي سهمگين و اشك هاي خونين بر دشتي خشك و داغ و بي رحم .

چشمهايم را بسته بودم تا نبينم اطرافم چه مي گذرد

ناله ام قلب صخره را شكافت : خدايا تاب تحمل به من بده ، صداي هل من ناصر حسين صبرم را ربوده ...

من باشم وآبروي جهان ،عطشناك شمشير بزند؟ بي تابم يارب! بر آنم كه با چشم بر هم زدني اين جماعت صد چهره حرام زاده را در خود بجوشانم و نيست كنم ...

پاره تن رسول ! خمي به گوشه ابرويت بياور تا بيابان خشك و سخت كربلا را از وجود نحس اين قوم پاك كنم .

اي اميد اهل حرم! بگذار سيد الشهدا همان حمزه باقي بماند ! و نگذار لكه ننگ حجت خدا بار دگر به روي پيشاني كوفيان تازه شود !

نگاهم به خيل عظيم ملائك شمشير به دست افتاد ، چه ساده لوحانه خيال مي كردم افتخار اولين نصرت كننده حسين نصيب من مي شود.

بارالها ! ديگر بس است . من تاب ندارم...

اي كاش شوينده خون پيشانيش بودم ... كاش عرق شرم و ادب ساقيش را خنك مي كردم ... كاش نمي بودم و رعشه لبان خشكيده طفل شير خوارش جگرم را پاره نمي كرد ... ديگر نمي توانم!خداوندا بيم نافرماني بر خود مي برم

يا آرامم كن يا خروش و طغيان بر من ببخشاي كه تو غافري بر ما لا طاقة لنا

ناگاه ولوله اي شد...

نميدانم نگاه آشنايش آتش را به جانم زد يا از جانم زدود و برايش زمزمه كردم:

چه عاشقانه و زيبا خدا كشيده تو را

چه شاعرانه وبي نقص آفريده تو را

دستان خشك و خوني علمدار ، براي قلب فرات آرامش هديه آورده بود . سلام ها و بوسه هاي اماني را تقديم ترك هاي معصوم دستانش كردم

سبك شدم آرام گرفتم

از خروش و طغيان باز نشستم و كار به تقدير رحمان سپردم و سر به زير فقط نوحه سرايي كردم و آرام و بي حد اشك ريختم.

فاطمه سادات نمازي-طلبه پایه دوم

هم نوای اسیران

بهمن 2ام, 1391

بیا چون درّ شاهوار دور افتاده از سریر ملک شاهی جان ، برکرانه ی ساحل حماسه ی حسین علیه السلام دل را صیقلی کنیم و در دریای شکیب زینب را نظاره کنیم.

و چون مسافری که در عطش دیدار روی یار در عطش است بر مرکب عشق بنشینیم و تا ساحت کبریایی بانوی قدسی کربلا زینب سلام الله علیها بتازیم.

اشک هایمان را سنگفرش راه حرمش کنیم و جان را آسمان خورشید صبر و استواری اش .

با سوز دل خستگی راه بزداییم و با اشک دیده غم دل بکاهیم .

با نسیم داغ صحرا هم نوا شویم و نغمه ی جان سوز غربت سر دهیم .

عشق را از خاکستر قیام حسینی با اشک دیده ی کودکان اهل حرم معنا کنیم.

بیا ساز حنجره ، هم دم نغمه ی مسیحایی ما رأیت الّا جمیلا ی زینب (سلام الله علیها) کنیم.

بیا زورق درد را در رود اشک ماتممان به خرابه ی شام روانه کنیم.

بیا بغض حبس شده ی حنجره با سوز آه زینب بهم نوا کنیم.

بیا حس نیمه جان زندگی را با دریای خروشان صلابت روح زینب تازه کنیم .

بیا عشق را با گوهر ناب خطبه زین العابدین ( علیه السلام ) در شام جاودانه کنیم.

بیا با جان و دل پیمان ببندیم که پرچم دار نهضت مولا بمانیم.

فرشته کاظم زاده- طلبه پایه سوم

واقعه ی عاشورا

دي 19ام, 1391

 

 موضوع امام حسین(ع)، زندگی و حرکت آن حضرت ، یک برنامه مکتب و نظام فکری است. سنگری است دفاعی برای برافراشته نگه داشتنه پرچم عزت و شرف جامعه بشری. حضرت اباعبدالله الحسین(ع) سمبل استقلال، اخلاص، توحید، اخلاق، شجاعت و در یک کلام همه خوبی هاست. و در این مجموعه ، واقعه عاشورا یک انقلاب، تحول و نهضت است. قیامی است که هم خود فی نفسه موضوعیت دارد، و هم گذشته و آینده بر محور آن تنظیم شده است.

از همین رو خداوند همه انبیا را مامور کرده است تا حادثه عاشورا و حرکت امام حسین(ع) را مطرح نمایند. خداوند جریان حضرت امام حسین را از طریق جبرئیل برای آدم، نوح و ابراهیم و سایر انبیا(ع) بازگو کرده، و انبیا نیز قلب خود را با یاد امام حسین صفا داده و نشان داده اند که یاد امام حسین در متن همه مکاتب است. لذا عاشورا چشمه جوشان حیاتی است که همه از آن بهره گرفته اند. حتی وجود مبارک پیامبر خاتم(ص) نیز از همان روز ولادت حضرت سیدالشهدا(ع)، برنامه آن حضرت را بسیار واضح و روشن مطرح کرده اند. حضرت رسول(ص) روز ولادت حضرت اباعبدالله(ع)، گریه کردند و در پاسخ به سوال از علت این گریه موضوع قتل امام حسین را در همان روز اول ولادت بیان فرمودند.
امیرالمومنین(ع) نیز در ایام جنگ صفین، روزی در عالم رویا جریان کربلا را دیدند. وقتی بیدار شدند گریه کردند. اصحاب عرض کردند: آقا چرا گریه می کنید؟ فرمودند: در عالم رویا حسینم را دیدم که در دریای خون دست و پا می زد. در همین راستا شعار وجود مبارک امام زمان(عج) هم "یالثارات الحسین" است و اولین ندایی که آن حضرت سر می دهند و در عالم مطرح می کنند، احیای جریان کربلا و مطرح کردن حقیقت قیام حسینی است.
و ما نیز هر صبح جمعه ندبه کنان و﴿این الطالب بدم المقتول بکربلا﴾گویان پی خونخواه و منتقم خون حسین و یارانش می گردیم تا وعده الهی ﴿و لقد کتبنا فی الزبور من بعدالذکر ان الارض یرثها عبادی الصالحون﴾ (انبیا 105)
 
مه، بارقه اى ست در شبستان حسین
شب، حادثه اى ز درد پنهان حسین
هر صبح، ز دامن افق، خون آلود
خورشید برآید از گریبان حسین

فریبا نوروزی/آذربایجان شرقی شهرستان جلفا (منطقه ی ازاد ارس)حوزه ی علمیه ی خواهران فاطمیه ی زهرا.

 

خاطره نویسی

دي 19ام, 1391


 بسمه تعالی

نام ونام خانوادگی: عالیه شجاعی        مدرسه علمیه: فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)

استان : خوزستان                                          شهرستان : آبادان

شهادت حضرت رقیه (سلام الله علیها)بود صبح زود زهرا از خواب بلند شد دست وصورتش رو شست لباس پوشیدوبا فاطمه دوستش رفتن مدرسه وقتی زنگ کلاس خورد زهرا وفاطمه رفتن توی کلاس خانم معلم که اومد شروع کرد از رقیه ی 3ساله صحبت کردن زهرا تاحالا درباره رقیه چیزی نشنیده بود با تعجب نگاه به خانم معلمش می کرد خانم معلم می گفت واشک گوشه ی چشماش جمع شده بود زهرا بادیدن اشکای خانم معلم وصحبتاش دلش لرزید وشروع کرد به اشک ریختن از خانم معلم پرسید خانم رقیه پدرومادر هم داشت خانم معلم گفت آره دخترم رقیه هم بابا داشت هم مامان اسم باباش امام حسین (علیه السلام) . مادرش هم رباب بود همسر امام حسین (علیه السلام)،زهرا گفت خانم معلم اگه رقیه بابا ومامان داشت چرا گذاشتن آدم بدا رقیه رو اذیت کنن چرا وقتی ما می خوایم بریم جاهای خطرناک وکارهای خطرناک کنیم یا تنها بریم بیرون بابا ومامان مواظب ما هستن خانم معلم جواب داد تودرست می گی دخترم اما همون آدم بدا بابای رقیه روشهید کردن اگه باباش بود نمی گذاشت آدم بدا اذیتش کنن خانم معلم گفت که چقدر آدم بدا ودشمنا رقیه رواذیت کردن تا اوهم رفته پیش باباش وشهید شد زهرا توی فکربه حرفای خانم معلمش فکر می کرد وقتی رسید خونه رفت سراغ مامانش به مامانش سلام کرد وگفت مامان توحضرت رقیه دخترامام حسین رو می شناسی مامانش گفت آره مامان جون امام حسین (علیه السلام) امام سوم ماست همونی که چندروز پیش من وتو باهم می رفتیم مراسم سینه زنی وبراش گریه می کردیم وسینه می زدیم اون بابای رقیه است.زهرا به مامانش گفت مامان من اگه اون موقع بودم نمی ذاشتم آدم بدا رقیه کوچولو رو اذیت کنن می رفتم وجلوی آدم بدا رو می گرفتم بابا روهم با خودم می بردم که اجازه نده رقیه رواذیت کنن وبکشن مامان گفت آره دخترم حتماً اگه ما بودیم اجازه نمی دادیم کسی رقیه رو اذیت کنه زهرا گفت مامان حالا که نتونستیم برای رقیه کاری بکنیم یه چیزی بگم شما قبول می کنی مامانش گفت آره دخترم حتماً اگه بتونم کاری ازدستم بربیاد انجام می  دم گفت مامان می شه اسم خوهر کوچولویی که توراه داریم رقیه بگذاری بعد هم برای رقیه کوچولو که کسی رو نداشت شله زردبپزیم وبه همسایه ها بدیم وبگیم همیشه بیاد رقیه کوچولو باشن مامانش یه کم فکرکرد وگفت باشه دخترم هر چی توبگی چه اسمی قشنگ تر از اسم رقیه تا هروقت رقیه کوچولوی خودمون روببینم یاد رقیه ی امام حسین (علیه السلام) بیفتیم واونم همیشه مارو پیش خدا دعا کنه وبیادش هم هر سال شله زرد می پزیم وبه همسایه ها هم می گیم به یادش باشن زهرا خوشحال شد ومامانش روگرفت توی بغل وبوسید واز اینکه امروز رقیه روشناخته بودخوشحال بود ومنتظر خواهرش رقیه کوچولوشد.

سلام آقا

دي 19ام, 1391


بسمه تعالی

 
سلام آقا خجالت می کشم حتی توی این کاغذ بی جون وبی روح باهات حرف بزنم از بس که هی گناه کردیم وگفتیم استغفرالله واللهم عجل لولیک الفرج به نظر شما آقا ما دروغگوئیم چون می گوییم عجل علی ظهورک اما هیچ کاری برای ظهورت نمی کنیم پس داریم دروغ  می گوییم دیگه خسته شدیم هممون خسته شدیم دیگه طاقت دوری نداریم آقا دلت به حالمون نمی سوزه نمی شه آقا خود شما از خدا بخواید که بیاین ومارو از سردرگمی وخستگی ودرد دوری خلاص کنید آقا ما هیچ کاری را برای شما نکردیم خدا می دونه وقتی کارا ورفتارای بد مارو می بینید چه حالی دارین بخدا خیلی خیلی خجالت می کشیم اما باز هم آدم نمی شیم پس بیا بیا تا شاید به آدمیت برسیم وآدم بشیم.

نام ونام خانوادگی: عالیه شجاعی        مدرسه علمیه: فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)

استان : خوزستان                                   شهرستان : آبادان

السلام علی القتیل المظلوم

دي 19ام, 1391

بسمه تعالی

السلام علی القتیل المظلوم
ریحانه الرسول کشته نامردی ها با بی بصیرتی ها ودنیا طلبی ها شد.آه ای حسین فاطمه غریب ترین ومظلوم ترین شهید تاریخ . خونت تا کنون در جوشش است. وقیامت پیروزی خون برشمشیر نام گرفت . وثابت کردی که هر چند یاوران حق کم است ولی به یاری خدا باید به پا خواست . قیام توبرای خدا وباخدا بود. وازآن پس بود که ثارالله نام گرفتی. ویاالثارات الحسین درگوش تاریخ هم چنان طنین انداز است ما راجزء انتقام گیرندگان خون پاکت قرار بده. ازآن شراب طهور که به زهیر نوشاندی به ماهم بنوشان تامستانه در رکاب منتقم خونتان به پا خیزیم .باآن انفاس رحمانیت که حر راآزاده ی تاریخ ساختی ، ماراهم از بندگناهان برهان. نجواهای عاشقانه ات با قمربنی هاشم آن قدر زیبا بود که به هنگام ندای عدو حتی چشم برنگرداند. زمزمه های روح بخش توبا خواهرت زینب چه بود که درمجلس اشقیاء فرمود: مارأیت الا جمیلا راست گفت آنکه فرمود: کربلا درکربلا می ماند اگر زینب نبود حسین جان اگر شما سریع ترین کشتی نجات هستید ، بی شک سکان دارآن کشتی زینب در غم نشسته است. خواهرت روایتگر قتل برادر گشت. روایتگر تشنگی طفلان، عمودآهنین، آتش گرفتن خیمه ها خلاصه به تا راج رفتن تمام خوبی ها. زیباترین تصویر را تاکنون خواهرت به ترسیم کشید. وفرزندت مهدی زهرا نظاره گر تمام آن بلایا هست. ودرغربت وتنهایی خویش غریبانه می سراید.یا سیدی ومولای
فلئن أخَّرَتنی الدُّهور وعاقنی عن نصرک المقدور...،فلأندبنک صباحاً ومساءً

 

نام ونام خانوادگی : سیده زینب موسوی         مدرسه علمیه: فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)
استان : خوزستان                                                شهرستان : آبادان

توگمنامی

دي 19ام, 1391

بسمه تعالی


توگمنامی
توگمنامی ومن دنبال کویت                                                      تمام زندگی بگرفته خویت
دلم پرزد شبی رفت وتو رادید                                                چنان وابسته شد به زلف مویت
مرا ازحال تو وقتی بپرسند                                                      نمی دانند مشتاقان رویت
قرار از بی قراران می برد عشق                                            خصوصاً آنکه می آید بسویت
چنان پر می شود این ظرف احساس                                     که غالب شد براوحال وضویت
 
ومی دانی که زخمی در دلم هست
طمع دارم شفا یابد به بویت

نام ونام خانوادگی: سهیلا حسین نصاری         مدرسه علمیه : فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)
استان: خوزستان                                                 شهرستان: آبادان

شهر خدا

دي 19ام, 1391



بسمه تعالی


شهر خدا
در این حوالی خسته کسی صدایت کرد                  
وازمیان همه تورا هدایت کرد
شبیه موسی عمران دویدی از سرشوق
درون شهر خداعاشقی حکایت کرد
اگر چه حرف تورا کسی نمی فهمد
بیا که چشم خدا غزل عنایت کرد
ببین که سایه ها مثل بید می لرزند
دوباره محفل خورشید تورا حمایت کرد
برای شوق خدا بندگی کافی است
اگر چه عشق خدا تورا کفایت کرد

نام ونام خانوادگی: سهیلا حسین نصاری         مدرسه علمیه : فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)
استان: خوزستان                                                 شهرستان: آبادان

اماما

دي 19ام, 1391


بسمه تعالی

اماما
اماما بی تو عالم سردو خاموش
همه جانها شود بی تو فراموش
تویی آرام جان خلوت من
جهان از پرتوت مدهوش مدهوش


نام ونام خانوادگی: سهیلا حسین نصاری         مدرسه علمیه : فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)
استان: خوزستان                                                 شهرستان: آبادان

حاء یعنی حُسَین

دي 19ام, 1391

بسمه تعالی

حاء یعنی حُسَین
یا مَن قلبهِ به الف جرحٍ مجروح                                    بکاء علیه الفِ الفِ روح
یا مَن بیدهِ یفتحُ کل مفتاح                                            یا اعزَ الانسانُ لفتاح
یا مَن نورهِ فی ظلماتِ لسعادهِ مصباح                        یلزمُ له السلام فی کل صباح
آه آه وحزنُ والم                                                         یا مَن کل لحظه له انوح
یا سیدی ویا شفیعَ یومَ محشر                                      یحتاجُ الیکَ فی یومِ محشر الروح

استان : خوزستان                                                           شهرستان: آبادان
نام ونام خانوادگی : مینا دریسان            مدرسه علمیه: فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)

(کربلا)

دي 19ام, 1391

بسمه تعالی

(کربلا)
ای کربلا، لحظه ای چشمانم را فرو بستم ،دلم را به وسعتت گستراندم ، گویی کربلا شده بودم ناگهان قافله ای نورانی که جلودارش زیباروی عالم قافله سالاری می کرد در پهنای دلم متجّلی گردید. خیمه گاهی به پاکردند؛ احساس زیبایی پیدا کردم که وجودم میزبان خوبان عالم شده است ناگهان تشنگی جان فرسایی تمام وجودم را احاطه کرد رقص شمشیرها شروع شد، صدای شیحه ی اسب ها ، فریاد وحشیان وناله ی کودکان سراسر وجودم را لرزاند دوست داشتم از خود جداشوم ولی هیهات که زیباروی عالم زیرسم اسب ها تکه تکه شده بود،آخرین نگاهش به خیمع ها بود ، نمی دانم چرا؟ هلهله به پاشد،آتش به پاشد،رعب واضطراب به پاشد؛ دیگر دلم توان کربلا بودن رانداشت چشمانم راباز کردم ،همه چیز آرام آرام به نظر می رسید ،طومار وحشیان پیچیده شده بود ولی صدای ناله های سلای طاهرآن زیباروی عالم به گوشم می رسید که می گفت( ولأبکیّن علیک بدل الدموع دما) باز اندوهی جانکاه وجودم را فراگرفت ولی گویی ندایی آمد که می گفت: چشمانت رانبند، نگران نباش وعده ی انتقام نزدیک است! نزدیک!

نام ونام خانوادگی: مریم السادات مشیری     مدرسه علمیه: فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)
استان: خوزستان                                                  شهرستان: آبادان

(مهمان قلب ها)

دي 19ام, 1391


بسمه تعالی

(مهمان قلب ها)

کربلا دشت ماتم است؛ قربانگاه شیرمردانی است که عزّت را تفسیر کردند ورفتند. قرن هاست، عاشورا ، با کوله باری از غم واندوه از کوچه هایمان می گذرد رسم است، میزبان آذین می بندد وبا لبخند منتظر آمدن مهمان می ماند ولی افسوس که برای مهمانان ، عالم سیه پوش می شود وبا اشک به استقبال حضورش می رویم. شرمساریم ، شرمسار! کاش زبانم یارای ترجمان سوز دلم را داشت واز ظهر عاشورا می سرایید وناله های سنگها ، رقص شمشیرها ، ترنم العطش دردانه ها واسارتها را به تصویر می کشید ولی توان آن را ندارد ولی می دانم درخت سرخ عاشورا با باغبانی فرزند حماسه ساز کربلا  به ثمر خواهد نشست وبانگ نوحید در سرتاسر گیتی طنین انداز می شود وعدالت ، لبخند را برهمه ی لب ها ودل ها خواهد نشاند.

نام ونام خانوادگی : لیلا عیالدار         مدرسه علمیه: فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)

استان : خوزستان                                                شهرستان : آبادان

با حسین

دي 19ام, 1391

بسمه تعالی
   
با حسین می سوزد هر دم دلم از مظلومیتت
آه وناله های کودکان ویتیمانت در گوشهایم می پیچد
چه سوزناک وجان کاه است شهادتت
سخت وناگوار است برایم شنیدن مظلومیتت
آن قدر که بی اختیار اشک از چشمانم جاری می شود
وازآن دردناک تر شهادتت بدست نامسلمانانی
که ادعای مسلمانی می کنند وبه اسم اسلام وقرب الهی
شمشیر برگلویت گذاشته اند حال که خودت
قرآن ناطق وآیت خدا روی زمین بودن
چه بگویم در وصف تو وشهادتت
همین بس که دلها با شنیدن نام مبارکت
به سوزش در می آیند واز شدت ماتم واندوه
سردر گریبان فرو می برند وزبانها از بیان
درد،درعجز وناتوانی در می آیند.
یاحسین جان در سوگ تو وفرزندانت علم سیاه
برخانه هایمان برافراشته ایم وفریاد مظلومیت را دراقصی نقاط جهان
به صدا درآورده ایم تا عالم بداند که حسین هنوز زنده است
ومحبانش هرساله یاد وخاطره اورا ارج می نهند.

نام ونام خانوادگی: احلام آلبوغبیش            حوزه علمیه: فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)
استان :خوزستان                                               شهرستان:آبادان  

آه ای کربلا

دي 19ام, 1391

بسمه تعالی

آه ای کربلا  
آن ظهرِ گرم وپرالتهابِ، آتشفشانی بود که به فورانش لغات را مفاهیمی تازه بخشید.                    تا آن روز ، ما آب را مایه ی حیات می شناختیم وبعد فهمیدیم، آب یعنی یادِ برادر، یعنی وفا به همدوش وهمخون، یعنی در زلالش نگریستن وخودزلالتر ار آن بودن.                                        تا آن روز، پدرراحامی وپشتیبانِ لحظات سخت می شناختیم وبعد فهمیدیم پدر یعنی غنچه ای سرخ با سه خار گزنده در گلبرگش، آن هم بردستان بالا رفته باغبان تا با نشان دادن به خورشید،مباهات کند.تاآن روز، می پنداشتیم خواهر یعنی دلسوز،یعنی مهربانِ برادر،یعنی طاقت لحظه ای غم ورنج برادررانداشتن، ولی بعد فهمیدیم خواهر یعنی منظره ی قاب گرفته ی گودال مَقتل یعنی خنجرکینِ بربوسه گاهِ عشق، یعنی بودن وماندن ازجدایی سرتا امروز وفرداها.  تاآن روز، فکر می کردیم دختریعنی امیدِ پدر،یعنی مونسِ تنهایی وخستگیِ  پدر، ولی بعد فهمیدیم دختریعنی تشت طلا، یعنی خرابه ی تاریک، یعنی پرواز در اوج آسمانها با دوبالِ شکسته. تا آن روز، می گفتیم، زن یعنی یاورِ شوهر، یعنی شریک زندگی ولی بعد فهمیدیم زن یعنی اطاعت، یعنی خموشی وتقدیم تک تک غنچه های نوشکفته به باغبان وگلباران مسلخِ عشق با معطرترینِ این غنچه ها.                                                                                                         تاآن روز، فکر می کردیم مرگ یعنی نیستی، یعنی خموشی یعنی افول، بعد فهمیدیم مرگ یعنی زندگی یعنی فریاد تا ابد یعنی صعود.

 

نام ونام خانوادگی: ایران خمیسی              مدرسه علمیه: فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)
استان: خوزستان                                                  شهرستان: آبادان   

یا کعبه ولایه حیدر الکرار

دي 19ام, 1391

بسمه تعالی

یا کعبه ولایه حیدر الکرار                                                         یا مکتب شجاعه حیدر الکرار
یا شَفیع أُمه حبیب المرتضی ، أَرید أَ بچی الدَهَر کِلِّ عَلی المَذبوح وَبلا سَبب عریان،      
یا رِیت أَحضِن طِیرِ المَحَنِه إِبوُجُدِک، های العَلیله الحَنونِه تِناشدکُم ولا تِسمع خَبَرمِنکُم
چه های آخر عَهدکُم؟ولیش یا طَف کربلا ما حِضنتی المُرتضی؟ولیش مِنچ ما رِضعتی
الاصغر؟حیرتنی کربلا! غَیّرتنی کربلا!عَشِقتنی کربلا! لیش مِنِچ هَل بُعِد؟
وآه یا شمس المُضیئه هِم بَعَد عِندِچ حَکی، من بعد ما شِفتی البکی؟
وآه یالیل المَحَنه شوشفت إِبدَربِ المَحارِم؟هَم شِفتِ إِبهای الاَراضی گَبُل های اِستَشهَدوا؟ 
وآه یا سیف المِنیه هَم بَعَد اِتعُود لِیه؟           وآه یا الف وسفه عَلی اللّی ما قَبّل و ِریدک
وآه یا الف وسفه علی اللّی ماحضن نَحرَک، وآه یا الف وسفه علی اللِّی ما احترَم دینِک   و آه یا الف وسفه هَم بَعَد إحسین عِدنه ؟

بسمه تعالی

از دور سلامی برنفس مطمئنه حبیب قلب رسول وسلامی برقرآن ناطق شهرجلیل وسلامی بردریای خروشان اهل عباء که لؤلؤ ومرجان به آن پیوستند وسلامی برآن خورشیدی که درخود پیچید وخاموش گردید وسلامی بر رعد وبرق قاضریه که ناله های خود رابه اوج گرفت تا لعن قاتل چشمه وحی را به تسبیح درآوردوسلامی برشب های قرآنی که ناله های مادرم رادرخود معنا کرد، بی آنکه درنگی کندساحلش رابا خون محبوب خونین کرد وسلامی بررگبار اشکان مادر که مظلومانه گونه هایش را بوسه باران کرد وخوشا به وسعت آسمانی که توانست غربت فاطمی رادر خود گنجایش دهد؛ آری سجده گاه محبوب بر سرنیزه تاآخرین لحظه های یقینش سخنان حکیمانه را زمزمه می کرد، ای حبیب دل غربت، دوست دارانت در آرامش سکوت شبها سالهاست ندا سرمی زنند وسالهاست قافله را همراهی می کنند...

 

نام ونام خانوادگی: لیلا شاهینی          مدرسه علمیه: فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)
استان: خوزستان                                        شهرستان: آبادان

دلنوشته

دي 19ام, 1391

بسمه تعالی

روزی که مرا با وجود دلسوزی های احمدی ام،باگریه های زهرائیم،باخطبه های
حیدرم،ترگ گفتی، می دانستم ایت آخرین باریست که تورا به نظاره می نشینم،
گفتمت نرو!به گریه های شبانه ام توجه نکردی!به اصرارواصرارواصرارهایم گوش
ندادی،آخر توپر بودی از عشق،ازسازش،ازنوازش،بازهم حرفهای مرا نمی
شنیدی،پربودی ازنور،ازشور،ازسرور،حرفهای مرا نمی شنیدی.
می دانستم پای مسافرت راشکسته اندودر کوچه های تنگ وتاریک رهایش کردند،نرو!
بارسفربستی ،توحرفهای مرا نمی شنیدی چون پربودی ازیار،ازدلدار،ازکردگار،بادصبا
برایم خبرآورده بود که چگونه دل ترسان ولرزان دخترسه ساله به یغما می رود

 

نام ونام وخانوادگی: سمیه کمالی            مدرسه علمیه: فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)
استان: خوزستان                                         شهرستان: آبادان

یا زینب کبری

دي 19ام, 1391

بسم رب الحسین

یا زینب کبری
یاسیدتی
هل انتِ تسمعینهُ و یدورُ فی أُذنکِ نداء أخیکِ ریحانه اُمکی وتشمینهُ وتفقدین الرجاء و
تنادینه یا اخی یا ابن امی إلی أین؟ فخذنی معک لا طاقتٌ لی من بعدک! یاسیدتی    
لماذا قلتِ لهُ إکشف لی عن صدرک هل تذکرتِ اُمکی أن تقول لکی یا حبیبتی إذا جاءکِ
یوم الذی یمت فیه الاسلام  ولایؤذن لموته ، الحسین! فافتحی عن صدره وقبلّی فی
نحره یا سیدتی هل اودعته الودیعه؟هل قبلّتِ اخیکِ وشمیتیه ی فی نحره ! ماکان
حالکی؟! لماذا اذنتِ له؟ هل شاهدتی یخضّب کریمه وبدمِ ولدهِ! وقلتِ لفرعون الزمان
ماشاهدت ُ إلی الجمیل! صدقتی یا سیدتی عشق الحسین الی الله کان جمیل التی فنا
نفسه فی وجود الله، یا عمود الذی اتوکؤ علیه الحسین وإعتمد لقدرته وأمنّه نساعه
واطفاله فی یدیه یا من روحه شاهدت الرسول فی یوم عاشورا ء یامن التی کسبت یومٌ
شغل الإنبیاء والإولیاء یا من نادت فی یوم عاشورا (فتقبل منا هذا القربان با احسن
القبول) وما کان القبول ؟
هل کان غیرالحسین فداء الدین ، التی یقول رب العالمین( وفدیناهُ بذبحٍ عظیم)
وماکان ذبحٌ عظیم؟یاسیدتی انتِ التی معلمۀٌ غیرمتعلّمهٌ ، شاهدتِ وصابرتِ وحاسبتِ
وفهّمتِ  لهولاء القوم التی لم یفهمون هل تبکون؟! نعم ! أبکوا کثیراً وإضحکوا قلیلاً
أختارکی الله لرسالته، رسالت التی لم یؤتی إلا إلیک ، وقفتِ أمام القوم ونادیتِ بلسانِ
علی وبحیاء الزهراء –- وهذهِ کانت نهضت ابا عبدالله الحسین --
یاسیدتی اشفعی لی عندالله فی یومٌ الذی یأتی الحسین -- بلا رأس وتبکی
الزهرا -- وتقول من فعل بکِ هکذا یا ولدی وزفیر جهنم بغضب الله یتصاعد!
نأعوذ بالله ونستجیرُ به إن نکون من الظالمین لِأهل البیت وریحانه اخرزمانهم --

 

نام ونام خانوادگی:  فاطمه شعبانی   استان: خوزستان   شهرستان : آبادان    مدرسه علمیه : فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)

محرم در آبادان

دي 19ام, 1391

 

ارسال کننده: فروغ حیدری از آبادان

محرم در زنجان از نگاه دوربین

دي 19ام, 1391

 

 

 

 

 

 

ارسال کننده: m.shiri

کتیبه

دي 16ام, 1391

نفس نفسم ذکر کربلاست

دي 16ام, 1391

 

ربابه حسنی - استان تهران -شهر تهران -مدرسه حضرت فاطمه

 

 

علی اصغر

دي 16ام, 1391

نام طرح : علی اصغر علیه السلام

طراح :منیژه بابایی
استان:تهران

شهرستان:ری

مدرسه :حضرت عبدالعظیم علیه السلام

عاشورا

دي 16ام, 1391

نام طرح : عاشورا
طراح : منیژه بابایی
استان :تهران
شهرستان :ری

مدرسه :حضرت عبدالعظیم علیه السلام

حسین(ع)

دي 16ام, 1391

 

زینب حسنی - استان تهران -شهر تهران - مدرسه حضرت فاطمه

کتیبه

دي 16ام, 1391

استان کرمان ،زهره امینی،پایه سوم،سطح 2،حوزه علمیه امام جعفرصادق-ع،شهرستان شهربابک

گیچیب گونلر گلیب ام المصایب

دي 16ام, 1391

 

گئچیب گونلر گلیب ام المصائب                                     چاتب کرب و بلایه خواهرآغلار

چاتاندا قافله قبر حسینه                                             قوجاقلار قبری زینب  یکسر آغلار

دییر قارداش اویان باش سیز شهیدیم                        سیزلدار زینب اوخشار گویلر آغلار

حسین جان گونلرم  سن سیز گئچردی                     نه گچماخدان گوزوم تا محشر آغلار

باشم آق ، بل بوکولموش دیده گریان                            بو حاله دوشمن آغلار لشگر آغلار

حسین اوچ یاش قیزین ویرانه لرده                             ورب جان زینبِ غم پرور آغلار

حسین ، سجاده بیر کس سو ورنده                             سنین عطشان لیغین یاد ایلر آغلار

سوزومدن ، عفتمدن ، غیرتمدن                                شراب مستی یزید کافر آغلار

منم حیدر قیزی زهرا بالاسی                                    تولدا غمیمدن مادر آغلار

بویوردو شهریار اوز دفترینده                                  بیلرسن اهل بیته کیم لر آغلار

«یازاندا آل طاها نوحه سین من                                قلم گوردوم سیلدار دفتر آغلار»

 

نام و نام خانوادگی : هاجر رضایی

استان کردستان

شهرستان قروه شهر سریش آباد

حوزه علمیه خواهران حضرت زینب کبری (س)

 

بایدها ونبایدها در عزاداری

دي 16ام, 1391

بایدها ونبایدها در عزاداری

از  بدیهیات عقلی است که انسان در سوگ عزیزانش می نشیند و در فراق آنان می گرید. حال هرچه مقام و عظمت شخصیت از دست رفته والاتر باشد ، شیوه های بیان این سوگمندی بیشتر و پررنگ تر می شود و صورت عقلانی تری پیدا میکند.

گرامی داشتن یاد و راه امام حسین علیه السلام و ابراز احساسات به ساحت مقدسشان کاری عاقلانه و عاشقانه است که در روایات زیادی گریستن و برپایی مجالس عزاداری امام حسین علیه السلام امر شده و ثواب آن بیان گردیده است .

معیارهای عزاداری شورانگیز و شعورآفرین

عزاداری مطلوب و شعور افزا آن است که مبتنی بر معیارهایی از قبیل موارد سه گانه زیر باشد تا بتواند عزاداران را به هدف اصلی عزاداری برساند :

1. سوق دهنده به سوی خداشناسی و خداپرستی

تمام برنامه های مجالس عزاداری امام اعم از سخنرانیها ، عزاداریها ،مرثیه سراییها و... باید دلها را با خدا آشنا و به او پیوند بزند و معرفت صحیح دینی ایجاد کند تا مردم بتوانند تحلیل دقیق و درستی از نهضت عاشورا داشته باشند و با هر بار عزاداری ، خداشناس تر ، خداپرست تر و شعورمندتر گردند و روح معنویت و پرستش گری در انها قوی تر گردد . همان طوری که امام حسین علیه السلام در عصر تاسوعا برادرش عباس علیه السلام را فرستاد تا حمله ی دشمن را تا صبح فردا به تأخیر اندازد تا ان حضرت و یارانش بتوانند آن شب را به انس با خدا ، عبادت و دعا بگذرانند .(مقتل الحسین علیه السلام ،موفق ابن احمد المکی الخوارزمی)

درسی که امام حسین علیه السلام با این عمل خود در ان شب نورانی داد این بود که باید خدا و پرستش او در زندگی جایگاه مهمی داشته باشد .

2. بیان وتحلیل واقع بینانه ی حوادث تاریخی نهضت حسینی

سخنرانان و مداحان و مرثیه سرایان باید از روی اخلاص و صداقت ، و با استفاده از منابع معتبر تاریخی ، به تبیین صحیح وجوه مختلف ای حادثه و نهضت بپردازند و تحلیل درستی از آن ارائه دهند تا عزاداران بتوانند ناآگاهیهای خود را نسبت به هدف اصلی  عزاداری امام حسین علیه السلام برطرف کنند و شعور و آگاهی خود را نسبت به اهداف عزاداری ارتقا بخشند تا در مسیر رسیدن به ان اهداف حرکت کنند.

اگر هدف فقط مجلس آرایی و گریاندن مردم به هر قیمتی باشد نه خدا راضی خواهد بود  ونه امام حسین علیه السلام .

مقام معظم رهبری در جمع روحانیون فرمودند :« چه لزومی دارد که ما به خیال خودمان برای مجلس آرایی کاری کنیم که اصل مجلس از فلسفة واقعی اش دور بماند ؟» (17مهر1370)

3. رشد عاطفه و احساسات عزاداران

تبیین واقع بینانة تاریخ نهضت حسینی و تحلیل صحیح آن اگرچه لازم و ضروری است اما کافی نسیت و هرگز نمی تواند جای تهییج احساسات را بگیرد . چون برای حرکت در مسیر سعادت به دو بال عقل و عشق نیاز داریم تا پایی برای رفتن و چشمی برای دیدن داشته باشیم . پس باید نسبت به وقایع نهضت حسینی ، شور عشق و محبت عزاداران اهل بیت علیهم السلام را برانگیزیم و در مسیر رشد معنوی هدایت کنیم .

بدعت پرهیزی

آنچه در برخی از مجالس عزاداری به تدریج مرسوم شده است ، بدعت در عزاداری محسوب می شود و باید از ان پرهیز نمود ؛ به ویژه قمه زنی که موجب تبلیغات سوء بر ضد شیعه شده است و مسلمانان را انسانهایی خشن ، خونریز ، خرافی و بی منطق جلوه می دهند که به خودشان نیز رحم نمی کنند .

فرزانه صمدی ، استان مرکزی، شهرستان ساوه، حوزه علمیه فاطمه الزهرا سلام الله علیها

یکی از مراسم های عزاداری در آذر بایجان

دي 16ام, 1391

بسم الله الر حمن الرحیم
 
 
"یکی از مراسم های عزاداری در آذر بایجان "
 
گرداندن ذوالجناح یکی از مراسم های عزاداری محرم در اذربایجان هست انها اسبی را به جای ذوالجناح با پار چه های سفید و سبز و رنگ سرخ تزیین می کنند و در کوچه و خیابان ها می گردانند اکثر این معجرها که بر روی اسب می اندازند نذری هاو حاجت های  مردم بهبه عشق امام حسین (ع) است و گاهی چندین کبوتر خونین هم بر زین اسب می نشانند و عزاداران با اسب همراه می شوند و سر و گردن اسب را به آغوش می کشند و شروع به مر ثیه خوانی می می کنند و با دسته های سینه زنی و زنجیر زنی هم نوا می شوند با شهیدان کربلا ودلهایشان را در غم و عزای سالار شهیدان شریک می کنندو ائین وفاداری و رسم دینداری وبا زنده نگه داشتن یاد حقیقت و خاطره ی شهادت در مقابل طوفان تبلیغات دشمن می ایستند وارادت خودرا به اقا ابا عبد الله الحسین نشان می دهند*
 
 
 طاهره پناهزاده آذربایجان شرقی حوزه ی علمیه ی فاطمیه ی شهرستان جلفا

حسین جان

دي 16ام, 1391

حسین جان ما همه بیچاره ایم وتنها توچاره ای وما همه هیچ کاره ایم وتنها توکاره ای
خدایا! تو می دانی که از غربت خود دلگیر نمی باشم غم واندوه من برای غربت و بی کسی آقایی است که از
شهری به شهر دیگرحرکت می کند.مولا جان حسین! سلام من به تو وآن سرزمینی که تورا در آغوش گرفته
است.سلام من به تو و آن بیابانی که در آن خیمه زده ای. سلام من  به چشمان نگران فرزندانت. امامم!عزیز زهرا
من به فکر زینبم به فکرنازدانه های توام عشق وعلاقه ی زینب نسبت به تو برایم روشن است. می خواهم درد
ودل کنم؟ مرا ببخش که در آغاز سخنم از لفظ درد استفاده می کنم. می دانم که بیشترین دردها و رنج ها را
کشیده اید می دانم که تمام جگر گوشه هایت را در برابر دید گانت از دست دادی می دانم که چگونه خواهر
عزیزت به اندازه سالها غبار پیری بر چهره اش نمایان شد. سرورم من فقط همه ی اینها را هر سال محرم و
صفرمی شنوم. گرچه ندیده ام اما قلبم حس کرده و به درد آمده هر چقدر از غربت شما بگویم کم گفتم؟ می دانم
که درد و رنج کشیده تر از شما نیست من همه ی اینها را می دانم اما باز با زیر پا گذاشتن فرمول انسانیت
فراموش کردن فرمول خدایی بودن باعث دردو رنج شما می شوم. با معصیت هایی که کردم در برابر شما خجل
وشرمنده ام. مادر پهلو شکسته تان پدر غریبتان در برابر خواهر رنج کشیده تان و غنچه نشکفته تان علی اصغر
هم شرمسارم. اماما! عاشقت هستم و بر این عشق بر خود می بالم. بگو هنوزصدای "هل من ناصر ینصرنی"
از میدان کربلا به گوش میرسد.هنوز سنگ ریزه های کربلا خون می گریند! حسین (علیه السلام) تنها مانده است
با تمام غم ها و بلا ها! مولای مظلوم ای کاش کوه ها از هم می پاشید اما زینب (س) تو را اینگونه غرق خون
نمی دید.

دل نوشته از:  سیده زهرا موسوی¬¬¬- استان کردستان شهرستان بیجار- حوزه علمیه فاطمه الزهرا

کتیبه

دي 16ام, 1391

دریا به چشمان تو قامت بسته اینجا

دي 16ام, 1391

 

بسمه تعالی

دریا به چشمان تو قامت بسته اینجا

دریا به چشمان تو قامت بسته اینجا                              خشکیده لبهایت به یمن ظهر فردا

اینجا حماسه از غرورت قصه دارد                                    آب فرات  از شرم فرقت غصه دارد

اینجا شبستان دو چشمت پر ز آه  است                         چشمان تو در حسرت عشقت به راه است

اینجا همه در حسرت سبز قنوتت                                  شمشیرها دل می دهند بر آن سکوتت

اینجا زمین خونین شد از چشمان اکبر                            قدقامتت رنگین شد از هجران اصغر

اینجا عطش معنی ندارد در  رکوعت                              تکبیرها گریان شد از شرم خضوعت

اینجا کمر خم می شود از هجر سقا                                خورشید در غم می شود از سوگ زهرا

اینجا  بیابان هم هوای ناله دارد                                        این نیزه ها شرم از گل آلاله دارد

زینب اسیر دل شده الله اکبر                                             چشمش به ماتم پر شده از سوگ اصغر

اینجا سه ساله دختری در پیچ و تاب است                        گویی هوای قلب او یک عشق ناب است

اینجا به دامان عزیزت می نهی سر                                  با های و هوی گریه هایش می کشی پر

اینجا رقیه از فراقت غصه دارد                                           زینب به بالینش هوای زجه دارد

گویی صدای آخر او می رسد گوش                                  از زخم و از خون جگر دل برده از هوش

این وادی غربت هوای گریه دارد                                       گویی که هفتاد و دو تن آلاله دارد

 

نام و نام خانوادگی : مهرنوش خدری           استان همدان  - شهرستان نهاوند           مدرسه علمیه معصومه نهاوند

نقش زنان در قیام عاشورا

دي 16ام, 1391

جهت دانلود مقاله کلیک کنید

ارسال کننده :سمیه زرین اعظم

 

چند بیتی های گریان

دي 16ام, 1391

 

یالله...

             *  بسم رب الحسین ، بحق الحسین ، اشفع صدرالحسین ، بحق الحسین...

 

این سرآغاز شعرمن باشد

یتوکل بحق خدای حسین

کمترازآنم که بخواهم من

وصفی کنم ازمقام حسین                                       

در حق فهم خود سخنی

تقدیم کنم به پیشگاه حسین                                 قصه ی خلقت و عالم ما

                                                              داستان گندم وراندن ما

                                                              این افول آدم روی زمین       

                                                              این رانده شدن از درگاه بی همتا

                                                              این ندامت آدم ازکرده ی خود

                                                              در مقابل ، کلام او به خدا

که توخود از دلم با خبری

می شود ازگناه من گذری

کلماتی خدا به او آموخت

ذکر پنج تن را به لبانش دوخت

رو به آسمان خدای احد

یا حمید و به حق محمد

                                                             منتظر ماندوهیچ نشنید                                                                              

                                                             یاعالی و بحق علی را دید

                                                             رو به آسمان وخدای جلی

                                                           یا عالی و بحق علی

                                                           منتظرماند و گوش ، تیز ندا

                                                           تا مگربشنود سخنش الله

خواندفاطرالسماواتی

بحق فاطمه عنایاتی

روبه آسمان کردومنتظر ماند

دلش ناگه ذکر دیگرخواند

یا محسن وبحق حسن

رحم کن ، توبه ام بپسند

                                                         رو به آسمان کرد و دلش در تاب

                                                         بغض در گلو و چشم پر آب

                                                         آخرین ذکری که برایش ماند

                                                         با تمام وجود این را خواند

                                                         یا غیاث المستغیثی

                                                         بحق حسین حالم بین

تا که نام حسین را او برد

مهربخشش سریع به نامش خورد

بس برای بشر همین که خدا

به حسین بخشید آدم را                      سند هردو عالم الله

                                                      حک نمودند به اسم ثارالله...

 

                            *  شاعر : وحیده زرین کلاه (رها90)  *

* نوای دل *

دي 16ام, 1391

 

* السلام علی الحسین وعلی ،علی بن الحسین وعلی اولاد الحسین وعلی اصحاب الحسین...

چه والا مقام و بلند مرتبه است حسین که عباسش را در آستانه ی عروج عاشورا از مسجدالحرام سیر داد به مسجدالاقصای کربلا.

حمد وسپاس از آن پروردگار عشق است .

سلام بر معشوق ، سلام بر عاشق و سلام بر عشق ... 

از محضر آسمان منظرتان رخصت میطلبم که این وجیزه ی ناچیز را با دستهای مادر سفر کرده ام به حضور سالاردل عباسم  در ادب آخرین مایه ی مباهات زمین مقیم خطه حق الیقین مادرتان حضرت ام البنین ( علیها افضل صلوات المصلین ) تقدیم کنم .

قبل ها همیشه خوابی بود که هرگز تعبیری برایم  نداشت . یعنی چه ؟که عباس غیرت مند وحساس است به آبروی دوست دارانش!تا چه حد ؟

اما... درمقابل عظمتت چه بهای کمی پرداختم تا فهمیدم این یک رویای صادقه است برای من ناچیز.برای رها (تخلصم )

یادت است برادرم عباس جان ؟! روزی که دل من لرزید.شیطان صفتانی به ناگاه سنگ در برکه ی کوچک وجودی ام انداختند..اطرافم را نگاه کردم ، نبود..هیچ کس .در عین شلوغی تنها بودم ..به ناگاه صدایی در ته قلبم فریاد میزد...همسایه ات..عباس...عشق...حسین...

دوباره نگاه کردم..اما..اما...همه در خواب غفلت بسر میبردند...نگاهم را سمت دیگر گرفتم  فرو ریختم...مسجد ابوالفضل(ع)..آه ..

عباس من .برادری را در حقم تمام کردی ..شانه های کوچک ولرزانم را گرفتی ...نگذاشتی در جلوی دیدگان نامحرمان بریزد.

ازآن روز دله من در پی اشارات ابروی تو بود..هرچه توبگویی..چشم

دل را در یک نگاهت باختم و خرسندم...در قمار عشق کی بود پشیمانی.... ؟!

میخواهم از لحظات تو بگویم  ازعشق بازیه تو وحسینم...  بپذیر ازین حقیر ؛

وقتی که توبر اسب سوار می شوی ماه باید پیاده شود از استر آسمان ...

ماه اگر در روزطلوع کند، ازجلای خودش میکاهد. این چه ماهی است که رنگ از رخ روز می زداید وبا ظهورش روشنایی روز را کمرنگ میکند !!

آنگاه که حسین گفت « تورا برای همین روز میخواستم عباس ! ناز بازوان تو ! »

عباس من چه دیدی که گفتی : از خودم هیچ نداشته باشم هیچ نباشم ، از خودم خالی شوم وسرشار از حسین . از خودم تهی شوم ولبریز از حسین ...فنا در حسین شوم وآنچنان شوم که در آیینه نیز جز تصویر حسین نبینم ...

عموی من : طلوع چهره ات در شب سیاه ناخودآگاه سکه ی ماه را از رونق می انداخت ، وقتی که ماه باشی  پلنگها هم خودشان را به بلندی میرسانند وبه طمع چنگ انداختن بر صورتت ، جست و خیز می کنند .

یا عباس ... ! وقتی قمر بنی هاشم باشی شمر هم برایت امان نامه می آورد.

 حسین جان .. ؟  یوسف جلوه ای از جمال تو است .

                              تو برای من ، یوسف آفرین جهان هستی .

                                         حسین جان ، توبه یک نگاه جهان را یوسفستان می کنی .

عباس جان ، عموی خوبم ..؛ چه کشیدی آنگاه که مشک امیدت دریده شد و آب آرزوهایت هدر رفت ، درست در لحظه ای که می بایست هستی ات را در دستهایت بریزی و از معشوق خود دفاع بکنی

دستهایت از کار افتاد....

از کدام لحظه ی عشق بازی ات بگویم ؟؟

چه لذتی داشت برایت  آن لحظه که گفتی : ای خدا ، این فاطمه است ، این زهرای مرضیه است که آغوش گشوده تا سر مرا به دامن بگیرد...

این فاطمه است که فریاد میزند : پسرم ! عباسم ! من کی ام ؟ جان هستی فدای لحظه ی دیدارت فاطمه جان ..... برادرم ؟ حسین جان ، مادرمان فاطمه مرابه فرزندی قبول کرده است ...

اکنون برادرت را دریاب ! برادرم !

اکنون شیری بر زمین افتاده که هیبت زنده بودنش زندگی را در مذاق روباهان ، تلخ می کرده است .

عباس ..! اما به اینها نمی اندیشد ، این هجوم ملخ وار دشمن بر مزرعه ی هستی او ، ذره ای دلش را مشغول نمیکند.   او اکنون فقط به حسین فکر میکند که تمامی آسمان اوست در زمین ...

با فرو افتادن تو از اسب عمو جان قلب حسین فرو ریخت ، چون تیری از چله ی کمان رها میشود

وعقاب وار به سمت معراج عباس بر کشید.

وای عباس جان ، امید دله رها ؛

ازین پس چه آسوده میخوابند آن چشم ها که از صلابت حضور تو خواب نداشتند.

و ان ها که در سایه سار امن حضورت به خواب میرفتند، ازین پس در حسرت یک خواب آرام می سوزند.

وه چه تماشایی بود لحظه ی عشق بازی دو برادر ؛

آنگاه که حسین گفت : عباس من دستهایت کو ؟؟

توگفتی : به شوق دیدار شما ، دست و پا گم کرده ام ...

سرت ؟ چه به روز سرت آمده عباس ؟

گفتی : سر را چه منزلت ، پیش پای عشق شما ..؟؟

عباس جان ؟مادر دهر از تو برادرتر ، مردانه تر نزاییده ..

راستی چه بزرگی شما حضرت حسین ! که سراغی از مشک وآب نمیگیری ؟

در مقابل دریای وجود تو ، آب چه محلی از اعراب دارد ؟! حیات همه از آب است و تو حیات بخش آبی عباس من ...

آری اگر رابطه ی متقابل خدا و امام حسین را نفهمم ، سر از رابطه ی امام حسین وعباس در نمی آورم....!!

هرچه از تو..ازذره ذره مردانگی ات بگویم وبنویسم ، باز هیچ نگفته ام ...چه برکتی دارد از توگفتن

که هر چه بگویم باز کم است....          یاحسین(ع)  یا عباس (ع)...


وحیده زرین کلاه  - حوزه فاطمه الزهرا (س)- کردستان- شهرستان بیجار

 

تربت امام حسين عليه السلام

دي 16ام, 1391

خاطره نویسی

تربت امام حسين عليه السلام
 يكي از دوستانم چند سال پيش مريض شد به گونه اي كه در ايران از معالجه او عاجز شدند. قبل از آنكه به خارج از كشور حركت كند ، به خدمت حضرت آيت الله بهجت رسيد و مشكل بيماري اش را براي معظم له مطرح كرد. حضرت آيت الله بهجت  مقداري تربت امام حسين عليه السلام را جهت استشفاء به او دادند. دوست ما مقداري از تربت را خورد و چند روز بعد به خارج سفر كرد. وقتي به خارج از كشور رفت و بيماري اش را نزد پزشكان مطرح كرد و آنها او را معاينه كردند، ديدند هيچ گونه بيماري ندارد. لذا او را روانه ايران كردند و تا اين زمان هم هيچ گونه مشكلي ندارد و با صحت كامل مشغول بحث و درس و از طلبه هاي بسيار موفق مي باشد. اللهم ارزقنا شفاعه الحسين يوم الورود. نكته هاي ناب آيت الله بهجت.

صديقه كريمي مقدم

درد دل با كربلا

دي 16ام, 1391

دلنوشته
درد دل با كربلا
 قدم آرام آرام بر مي دارم، نفس آرام مي كشم سعي مي كنم كسي صداي تپش قلبم را نشنود. دست و پايم مي لرزد نمي دانم  با كربلا اين زمين پر شور و نوا چه بگويم با زميني كه سالهاست از خون اربابم رنگين با بويش اجين و ياد دار همه وقايع عاشورا 61 هجري است. زميني كه تنها شاهد پاهاي پر ابله رقيه 3 ساله است زميني كه تنها ناظر اشكهاي بي پايان زينب (سلام الله عليها) است سخنم با توست اي كربلا... اي خاك كربلا چگونه توانستي سكوت كني آنگاه كه تمام ملائك و اسمان و پرندگان و جنبدگان براي اربابم بي تابي مي كردند چگونه چشمانت تاب ديدن اين وقايع را داشت. اي خنجر ها شما را چه شده كه اينگونه بي حياء و بي پروا بر روي فرزند رسول خدا بالا و پايين مي رفتيد. شرم از آن خنجري كنيد كه سر اسماعيل  را نبريد آيا شما را از پاره ي آن آهن نساخته بودند. اي آب فرات آيا تو را از آبهاي چشم علي كه در چاه كوفه ريخته شرم نمي آيد كه خود را به حسين و فرزندانش روا نداشتي اي شعله هاي آتش كه بر دامان رقيه ايد آيا شما را از شعله هاي همان آتشي كه بر در خانه زهرا زده اند گرفته اند چگونه شرم نمي كنيد كاش شما را از همان شعله هايي كه بر ابراهيم گلستان شد مي گرفتند اي غل و زنجير ها چگونه ايد وقتي بر روي دستان فرزندان مكه و مناييد آيا شرم نمي كنيد گويا شما را از همان ريسمانها دستان علي ساخته اند. اي مسلمانان آياد يادتان رفته كه پيامبر فرمودند حسن و حسين سرور جوانان بهشتند آيا شما حسين پيامبر را لب تشنه سر مي بريد در حاليكه اگر بخواهيد حيواني را سر ببريد آبش مي دهيد.اي خارهاي بيابان شرم كنيد اين پاها پاهاي دختركي است شبيه زهرا(س) پس خود را به زير پايش گل كنيد. اي زمين كربلا گله بسيار دارم از تو كه نامت در جهان شهره گشته به خاطر حسين بن علي و خونش و تو جلوه گري مي كني اي زمين كربلا بگو با من كه در آن روز گرد آلود چه ديدي چرا رنگ خاكت رنگ خون است. چرا سكوت كردي تا حسين غريب ، غريبتر از هميشه باشد و چرا هاي بسيار.....
چه خوش نامه مي زند مولايم مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف
 السلام علي الغريب الغربا
السلام علي الشهيد الشهداء
 السلام علي قطيع الوتين السلام
 علي من بكته ملائك السماء


زينب صائم